وبلاگ شخصی محمدرضا اسلامی
 

شب قدر و مولانا

همه ی سال را با حافظ ولی شب قدر را باید با مولوی بود فقط . شب نجوا و شوق و شیدایی مگر که بی مولانای بزرگ و عزیزمان می شود ؟... یک دیوار سفید و یک گوشه ی عالم و زمزمه کلام جلال الدین در کنار اذکار این ساعات . چه حکایتی است آفتاب در ژاپن به هنگام ظهر رسیده و در تهران به آغاز صبح گاه و این گوشه ی عالم اکنون متن نیمه شبان است. چه احساس غریبی . قدر و مقدرات بر همه آنها که دوست داری گذشته و حال الآن بعد از همه نوبت مقدرات توست . چه باید خواست وقتی که مقدرات عزیزانت ساعاتی پیش بوده ؟؟ ... یا من ذکره شرف لذاکرین ... در دل این نیمه شب مولانای عزیز چه می گوید ...کی شود این روان من ساکن؟ / اینچنین ساکنِ روان که منم / اینت گویای بی بیان که منم / یا من یعلم ضمیر الصامتین یا من یعلم مراد المریدین...در میانه ی این مقدرات، تقدیر سکونی برای ما آیا هست ؟

- - - - - - - - - 

 کشاکش هاست در جانم ، کِشنده کيست مي دانم / دمي خواهم بياسايم ، وليکن نيستم آن امکان

 به هر روزم جنون آرد ، دگر بازی برون آرد / که من بازيچه اويم ، ز بازی هایِ او حيران

 

  نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴ساعت ۱۰:۱۴ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

لحظه تحویل سال خارج از ایران 

اسفند هشتاد و نه بود یکی از روزها که قرار شد برای بازدید ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۱ساعت ۳:۴۳ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

عرفانِ نشستگان

دیروز  ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۸/۰۵ساعت ۱۱:۲۷ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

تابستان گرم

این تابستان گرم و شرجی  ....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۲ساعت ۹:۰ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

احسنِ احوالِ بهار

اینهمه اطوارِ "رنگ ها" همه از یک خاک برخاسته؟! یک قطعه زمین یک متری تا چند رنگ را می تواند در خود بپردازد ؟

... چند سطری از برای احوالِ شیدایی بهار یادداشت شد که با احوال این روزها

 بی مناسبت نیست : «لینک یادداشت».

 


 **مرکز مطالعات ژاپن [ لینک ] ؛  وب سایت اتحادیه فرش دستباف ایران در ژاپن [لینک  .

  نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۱/۰۱/۲۵ساعت ۲:۱۷ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

عیدانه در مسجدی کهن 

 

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را ؟

..... ادامه مطلب

Kobe mosque- Fitr 2011 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۲ساعت ۵:۲۵ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

مناجاتی در نهایت

نظم ، جامع بودن و کوتاهی مناجات شعبانیه آنرا به یکی از زیباترین و عارفانه ترین نجواهای عاشقانه ... ادامه مطلب  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۶ساعت ۱۰:۳ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

 از جمعه تا امروز (۳)

چند روزی است که پس از .... ادامه مطلب                                      

Sakura - April 2011

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۳ساعت ۵:۴ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

زرد گشتی از خزان غمگین مشو!

 

پاییز

خزان

به دنبال بیانی یا تعبیری در خصوص پائیز و خزان در اشعار مولوی بودم ؛ فکر می کردم که کدام یک از جهش های ذهنی مولانا در باب پائیز زیباتر است ؟ ... آنقدر از پائیز و برگ ریزان گفته و تصویرپردازی های رنگ رنگ کرده که پاسخ به این سوال دشوار است . از این غزل ، این دو بیت را .... ادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۹/۰۷/۱۷ساعت ۷:۲۵ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

چترِ گل

چترِ گل تعبیری است از حافظ علیه الرحمه . این حافظِ خلوت نشین(۱) ، این رندِ ناشنیده پند (۲) ، در کارخانۀ شگفت آفرینشش ، و در کشاکش جزر و مدّهای روح سترگ و ناآرامش ، واژه سازیهای بی بدیلی کرده که تعبیر زیبای « چترگل بر سر کشیدن » یکی از آنهاست . در غزل معروف و فوق العادۀ "یوسف گمگشته باز آید به کنعان ..." این تعبیر نغز توسط حافظِ شیراز ابداع گردیده است 

« گر  بهارِعمر  باشد باز  بر  تختِ چمن           چترِ گل بر سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور »

این روزها و در این هنگامۀ پرشکوه تغییر و تطوّر احوال طبیعت ، این تعبیر بارها و بارها از ذهن می گذرد.

چترِ گل برآوردن، کاری است که تنها و تنها از "درختِ گل" ساخته است . آنگاه که مُحاط در شکوفه های پرطراوت یک درختی، و غرق در تعجب از این غلغلۀ رنگارنگ شکوفه ها ، این تعبیر حافظ عجب به دل می نشیند: چترگل برسر کشیدن... . و البته تعبیر « درختِ گل» نیز از همان دست واژه سازیهای تحسین برانگیز جلال الدین محمد مولوی است . روحِ پرجذبۀ مولوی نیز چون حافظ ، گویی در دیدن انبوهی از شکوفه ها بر جسم و جان درخت ، به جوشش می آمده که این تعبیر نغز را ساخته و پرداخته است

 در زیرِ «درختِ گُل»، دی باده همی خوردیم                      

وز جوششِ آن باده ، زیر و زِبَر است این دل   ... ادامه مطلب

ساکورا

 

شکوه بهار


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۱/۱۹ساعت ۷:۵۰ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

...اِلی اَحسَنِ الحال ؟؟

اَحسنِ حال چیست ؟ کجاست؟ بهترینِ احوال چه حالی است؟ اَحسنِ اعمال کدام است که در پِی،اَحسنِ احوال با خود بیاورد؟ چه شاخصه هایی دارد؟و چه مولفه هایی؟ در میان اینهمه تطور احوال و حالات ، بهترین حال کدام است ؟ ... به کدامین سو باید رفت و بر مدارِ کدامین قانون باید راند تا از این «احوالِ جاری» ، به سمت بهترین حال رهنمون شد ؟ (۱)...

اگر تغییرِ احوال  درخت در بهار آن است که بر چوبِ خشک ، جوانه هایِ سبز می روید و نوازشِ نسیم بهار ، شکوهِ شکوفه ها بر کنار جوانه های سبز می نشاند ، پس این دل، همین میزان تغییرِ احوال را هم حتی نچشیده و نیازموده ... چه رسد به احسنِ احوال                 ...ادامه مطلب

الی احسن الحال

  الی احسن الحال

حول حالنا الی احسن الحال


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۱۲/۲۸ساعت ۶:۲۰ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

 یکسالگی

 دیروز جشن تولد یکسالگی ارزیابی شتابزده بود . با معلّقِ معانی آغاز شد و با مروری بر آندو،استاد بدون معلّم ژاپنی، حرکت را آغاز نمود و ادامه یافت تا دیروز . مستندنگاریهایی که طی یکسال گذشته در قاب ارزیابی شتابزده منتشر شد مجالی بود برای یک هم اندیشی گرم به همراه دوستان و عزیزانی که اگر چه بُعدِ منزل و مسافت بین ما واقع شده ، امّا به یُمن اینترنت -این امکان فوق العاده دنیای مدرن- اخذ نظرات دقیق و ظریفشان به جهت غور در برخی مفاهیم برایم ممکن گردیده است. در طول این مدت ،چه نکات بسیاری که از این هم اندیشی آموختم.

ارزیابی ها، شتابزده بودند به مفهومی که آل احمد بر کنایه به عباس اقبال نوشت و شتابزده نبودند به جهت اینکه مجال بی تفاوت بودن در بازدید از پروژه ها ، انسانها ، نقاط دیدنی و ... را از من  گرفت .در طی یک سال گذشته سعی بر این بود که پس از بازدید از هر کارخانه ، پروژه ، اثر تاریخی یا فرهنگی حداقل به قدر وسعِ نیم صفحه بنویسم تا هم نظرات دوستان را با خود و دریافتهای خود همراه داشته باشم و هم اینکه به بهانه نوشتن ، مجبور به مطالعه و جمع آوری اطلاعاتِ دقیق تر باشم .هرچند که گاهی برخی نوشته ها به دلیل کمبود وقت مجال پرداخت نهایی و انتشار نیافت ، اما نفسِ نگارش، خود کلاسی آموزنده بوده و هست .  

کاهلی در مستند نگاری و مستندسازی از خُلقیات تاریخی ایرانیان است و من نمی خواهم بر اخلاق بد اجداد خود باشم هرچند که می کوشم - و با تمام توان می کوشم- که خلقیات حَسَن و خوبشان را بیاموزم و با خود داشته باشم.... ادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۱۲/۰۲ساعت ۹:۴۶ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

زیباترین نجوای عاشقانه

دعای عرفه شاید اززیباترین لحظات مناجات «انسان» با پروردگار خود باشد. در تاریخ خلقت ، بسیار لحظاتِ گفتگویِ انسان با پروردگارش رخ داده ، اما شاید "هستی" در هیچ لحظه ای از تاریخ بزرگِ خود، شاهد گفتگویی تا بدین سطح از لطافت عاشقانه و عارفانه نبوده باشد. در آن لحظاتِ شگفتِ آن گفتگویِ پرشکوه چه رخ داده ؟   ... ادامه مطلب

فرازی از دعای عرفه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۰۵ساعت ۵:۳۹ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

۷۷/۷/۷

اوایل پائیز بود و آغاز کلاسهای ترم جدید . صبح بود و عجله برای رسیدن به کلاس . "اولین جلسه" کلاس مکانیک خاک بود با استادی که هنوز ندیده و نمی شناختیمش . منتظر این دیدار جدید و آغاز این درس جدید . مهندس خرازی فر نام استاد یا  مدّرس آن درس بود .در فکر که روزی دیگر است و ترمی دیگر و درسی دیگر و این هم جناب استادی دیگر ... استاد به کلاس آمد و با گپ و گفتی نسبتاً صمیمانه و با لحنی کمی شوخ و کمی کنایه دار شروع کرد و بعد هم آغاز توضیحاتی  راجع به مهندسی مکانیک خاک .

مثل همه درسها بعد از بسم اله و معرفی درس ....ادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۸/۰۸/۰۹ساعت ۶:۵۱ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

برگ درختانِ زرد در نظر هوشیار...

برگ درختان زرد !

پائیز

زندگی برسطح کره ای که با سرعت  ۳۰ کیلومتر در ثانیه در حال حرکت و دوران است ما را به سوی تغییرات می برد. تغییراتی لحظه به لحظه و دم به دم    ...ادامه مطلب

پائیز در کوبه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۷/۰۳ساعت ۷:۴۹ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

مُناجات شعبانیه

***********

۱ - روزها، این روزهای عجیب ، به سرعت می گذرد و با وجود همه آنچه در حال رخداد است باز گردش زمین ما را در مجاورت رمضان قرار داده است. همیشه عبور سریع روزها، این بیت زیبای دفتر اول مثنوی مولوی را به ذهن می آورد....

ادامه مطلب ...

مناجات شعبانیه


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۵/۲۲ساعت ۷:۴ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 
 

اسباب کشی

"اسباب کشی" کاری است که همیشه از تصورش هم وحشت دارم. کاری پر دردسر و سخت. در این هفته ناچار شدم که یک بار دیگر با این واقعیت که از آن گریزی نیست، مواجه شوم . کاری که طی سالیان اخیر بارها و بارها برایم تکرار شده و برای انسان مقیم کره خاک این جابجایی ها حکایت همان تعبیر زیبای حافظ است که :"... چه جای امن چون هر دم جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها"...

در مجموعه خوابگاهی قبلی دو بخش "سینگل" و "کاپل " وجود داشت . با طنین انداز شدن صدای گریه -که صدای زندگی است و زیبایی حیات - باید به "فامیلی تایپ" اسباب کشی می کردیم !!! این بار البته با مشکلاتی دو چندان و گرفتاریهایی جدید که تجربه شان را نداشتم . به قول عراقی : چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی !!... اما چه باک که به تعبیر زیبای عطار شنیدن آن صدا و چشیدن آن سودا به تحمّلِ این غوغا بسیار می ارزد 

در سرم از عشقت این سودا خوش است        در دلم از شوقت این غوغا خوش است

وای عجب تا غرق این دریا شدم                     بانگ می‌دارم که استسقا خوش است

شرح داستان منظور نیست که بیشتر حسب حالی است از دلیل حضور کم رنگ این مدت اخیر در فضای سایبر ...به جزیره کوچکی (به نام پورت آیلند) در مجاورت شهر اسباب کشی کرده ام در خانه جدید فعلا اینترنت ندارم . چرا که  ظرفیت کابل فیبر نوری این جزیره واقع در وسط دریا پٌر است . لذا تا مدتی دیر به دیر به روز خواهم شد ... هر چند که این روزها خیلی رمقی هم برای نوشتن نیست.....

***********

  نوشته شده در  جمعه ۱۳۸۸/۰۴/۰۵ساعت ۳:۵۲ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

 یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت      در بند آن مباش که مضمون نمانده است !

این بیت زیبای صائب تبریزی را گاه بعضی از روزها چندین بار با خود می خوانم . براستی چقدر حرف ها و معانی است که می توان از آنها  گفت و شنید . چه دریاهای عمیقی که می توان بارها و بارها غوّاص خرد را به غور در آنها فرستاد و هربار تنها گوشه ای در دریا را دیده ، مرواریدی در کف برگرفته و بازگشت . اگر نبود " بایدها" و نبایدهای این زندگی که ناچار به پرداختن به آنهائیم ، چقدر می شد گفت و نوشت .

هفتۀ گذشته مراسم آغاز ترم جدید تحصیلی جهت دانشجویان بین المللی ( یا به تعبیر اینجا دانشجویان اینترنشنال) جدیدالورود به دانشگاه بود. معمولا اول هر ترم جهت دانشجویان بین المللی دو مراسم گرفته می شود. یک مراسم مفصل با حضور مسئولین و اساتید مختلف در دانشگاه و یک مراسم ساده تر در مجموعه سکونت گاه بین المللی استان هیوگو . دوست داشتم از این مراسم قدری بنویسم که فرصت خوبی بود و با دانشجویانی از کشورهای روسیه ، نروژ ، فلسطین ، اردن و فرانسه آشنا شدم. مخصوصا صحبت یکی از دانشجویان نروژی راجع به افغانستان و تحلیل تاریخی که راجع به این کشور ارائه می داد برایم خیلی جالب بود و شنیدنی . تحلیلی راجع به تاریخچۀ افغانستان از زمان اسکندر تا حضور انگلیسی ها در هند و بعد زمان حمله روسیه ، حکومت طالبان و حمله آمریکا و ...

هر چه می کنم اما قلم به نوشتن نمی رود...

خواستم راجع به شرکت تاکِ ناکا Takenaka Corporation  که " قدیمی ترین " شرکت ژاپنی ( و بنا به ادعای خودشان قدیمی ترین شرکت دنیا با بیش از ۴۰۰ سال سابقه)است و کنفرانسی که در خصوص اجرای سازه عظیم گنبد اُساکا برگزار کرد ، بنویسم.  ...اما بازهم دست و دلم به این فضا ها نمی رود .

.... آنچنان غرق در شور و شگفتی این تجربۀ جدیدم و آنچنان این فضا مرا به عمق خود فرو برده که تنظیم نوشتار از هیچ یک از این " مضامین " گرمم نمی کند...

.....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۸ساعت ۲:۵۱ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

گلعُذاران از گُلستان می رسند

 

...و سرانجام تو آمدی  ...

« دل را مجال نیست که از ذوق دَم زند

جان سجده می کند که خدایا مبارک است!»

... لینک ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۸۸/۰۲/۰۱ساعت ۸:۵۴ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

یا مُقلّب القُلوب   

یا طبیب القُلوب ، یا مُنّور القلوب ، یا انیس القُلوب

             *******

یاران بهشت ، صحبتِ یارانِ همدم است                             دیدارِ یارِ نامتناسب، جهنم است

هر دم که در حضورِ عزیزی برآوری                            دریاب کز تمامِ جهان ، جمله آن دم است

آنان که در بهار به صحرا نمی روند                          عیشِ خوشِ ربیع ، بر ایشان مُحرَّم است

دنیا خوش است و عمر عزیز است و تن شریف         لیکن رفیق بر همه چیزی مقدّم است

                                                                                                                 سعدی  

ادامه مطلب... 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۸۸/۰۱/۰۲ساعت ۶:۱۹ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 

  یا مُقلِّبَ الأَبصار (۱)

  

« یا مُقلِّب الأَبصار » تعبیری است شگفت . تعبیری که فقط در حدّ کلام معصوم است.

« ای دگرگون کننده چشم ها »...نه تعبیر بهتری می جویم؛ ای دگرگون کنندۀ«نگاه ها». آری،تغییر و عوض شدنِ «نگاه » به قدری صعب و دشوار است که از پسِ این کارِ سترگ، آن اداره کنندۀ کارها ، آنکه مدبّر لیل و نهار است، بر می آید.

به ابتدای این تعبیر شگرف بازگردیم؛ "دگرگون کننده:مُقلِّب". اگر زمانی سهراب سپهری با روح لطیف و نگاه شاعرانه اش بر اهمیت تغییر در نگاه آدمی تاکید کرد و واژۀ "شستنِ چشمها " رابکار برد:"چشمها را باید شست ،جورِ دیگر باید دید" ،تعبیر معصوم علیه السلام گامی فراتر است که از دگرگون شدن چشمها:«ابصار»(نگاه ها ) سخن می گوید.

ای دگرگون کنندۀ نگاهها ، «نگاهم» را مُنقلِب بنُما. این نگاههای خاک گرفته و آفت زده ام را چنان تغییری عطا کن که « ببینم » ،درست ببینم. چشمهای من رنگِ عادت به خود گرفته است. نگاه های من رگه های ظریف آوندهای برگهای زرد پائیزی را دیگر نمی بیند. چشمهای من دیگر با حرکت نسیم در میان درختان،با جنبش سپید ابرها با شکوه دریا به اشکی نمی نشینند . چشمهای من دیگر خطوط آشنایی(۲) را در چهره پرهراس و بیم اهلِ حیرت نمی شناسند. چشمهای من به نگاههایِ اهلِ عادت ، عادت کرده است...چشمهای هنرمندی که حافظ با تعبیر لطیفش از آن سخن می گوید با من نیست

          هرکس که دید رویِ تو بوسید چشم من

        کاری که کرد دیدۀ من بی نظر نکرد

ای که عظمت و قدرتت بر گردش روز و شب قادر است، مرا نگاهی نو ،نگاهی دگرگون شده عطا فرما.بر این کار صعب تو یاری ام فرما

       دیده ای خواهم که باشد شه شناس 

       تا شناسد شاه را در هر لباس 

***************

مولوی مثنوی را در بیست و شش هزار بیت و هفت دفتر سرود. در هر دفتر مثنوی داستانهای بسیار و حکمت های شگرف را با بیانی روان ، شیرین ، روح فزا و ادبیاتی متعالی تنظیم نمود. مولوی مرتب بر " نو شدن" و تازه شدن تاکید می نماید.در هیچ کجای مثنوی در بیان معنا یا مضمونی نگفت :«همچنان که در دفترِ قبل گفتم»،یا «مطابق اشاره ای که در قسمت قبل داشتم». تازه به تازه ، نو به نو معنی های لطیف و عمیق خلق کرد.هیچ کجا به گذشته ارجاع نداده است. رمز اینهمه نو به نو شدن ها را گوهر تابنده عشق می داند. جوهری که چون به قلب آید ،مقلّب القلوبی می نماید.این بیان را در غزلِ معروف "مُرده بُدم زنده شدم ،گریه بُدم خنده شدم" چنین زیبا می سراید:

تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم 

اطلسِ نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم!

دل، اطلس نو بافته ، لباسهای کهنه را برکنده، چنان شده که مرتب در کار عید است روزگارش عید در عید است:

سالی دو عید کردن کار عوام باشد

ما بستگان جان را هردم دو عید باشد

آری، آن عوام اند که سالی دوبار عیدانه دارند. دل اگر زنده شد ، دم به دم عید است.مولوی به تصریح می گوید چون حضرت حق سبحانه تعالی در سوره الرّحمن، هر لحظه خود را در کاری جدید و خلقتی نو می داند : کُلّ یَوم هُوَ فی شَان ، پس فرهنگِ نو به نو شدن و هر روز در کاری جدید و خلقتی جدید بودن باید در دل انسانِ زنده دل همراه باشد.ببینیم :

بهرِ این فرمود رحمان ای پسر       کُلّ یَومٍ هُو فی شَأن ای پسر

اندر این ره می تراش و می خراش    تادم آخر دمی فارغ مباش

دوست دارد یار این آشفتگی       کوشش بیهوده به از خفتگی!

در این نگاه مولوی است که در یک جا می سراید:«نو شدن درنو شدن دینِ من است» و در دیگر سو ،ندا در می دهد:

          نوبتِ کهنه فروشان درگذشت 

         نوفروشانیم و این بازارِ ماست

پروردگارا ، سال «نو»ای در پیش است و من « نو » نشدم. من همانم که بود. تو این قلب را که بد ، قلب شده است(۳) دگرگون بنما ای مقلّب القلوب و الأبصار. دلم را به کار خلقتی جدید وادار

یا مَلجَاء المُتحیِّرین

**************

امروز شنبه بیست و چهارم اسفندماه، ابتدایِ آخرین هفتۀ سال است و شاید بهترین فرصت برای من که پیام تبریکم را به نگاه دوستان و عزیزان برسانم که تا چند روز دیگر همه در سفرها ،در کوهها و دشت ها یا که گرم بازدید و دیدار بستگان و عزیزان خواهند بود.(۴)

از این فرصت بهره جسته و از این راه دور بهار طبیعت را تبریک گفته ، قلباً از رب الارباب بهار روضه جان را برای همه دوستان خواستارم.

همچنین درشب میلاد آن نگارِ اُمّی که همگان راخواندنِ کتاب وحکمت آموخت(۵) و چگونه نگریستن را به بشریت تعلیم کرد ،تیمّن دیدگان دلهایمان را از برکات مکتبش آرزومندم.

اگربودی کمال اندر نویسایی وخوانایی 

 چرا آن قبلۀ کل نانویسا بود وناخوانا؟

                                                                       سنایی(۶)

با آرزوی سالی خوب، ارادتمند ،محمدرضا اسلامی

کوبه - بیست و چهارم اسفندماه هشتاد و هفت

شبستان مسجدنصیرالملک شیراز و جلوه گیری رنگها در تابش آفتاب

* دوستانی که برای تعطیلات نوروز به شیراز می روند، حتماً بازدیدی از مسجد زیبای نصیرالملک داشته باشند.


۱- "یا مقلب القلوب و الأبصار ..." در این نوشتار صرفاً بر شرح واژۀ" ابصار" از دعای تحویل سال پرداخته شد و البته در حد بضاعت(که بضاعتی است مُزجات)  و بی شک نگارش متنی در حدّ این دعای پرشکوه مجالی و توانی بسیار بیش از این می طلبد.

۲-کتاب هبوط در کویر،دکتر علی شریعتی،چاپ دهم، صفحه ۱۰۲  

 ۳-فرهنگ معین : (مصدر ) قلب شدن  به معنی دیگرگون شدن

۴- در ایام عید با متنی در رابطه با نمایشگاه آثار تادائو آندو ، معمار بزرگ بروز خواهم بود انشااله.

۵- غزلیات حافظ : نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت      به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد

واژه گزینی زیبای حافظ از آیاتی چون آیه ۲ سوره جمعه :هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ   

۶- این بیت زیبای سنایی توسط مرحوم علی اکبر دهخدا در لغت نامه در شرح واژه "ناخوانا" بکار برده شده است. 

  نوشته شده در  شنبه ۱۳۸۷/۱۲/۲۴ساعت ۶:۱۰ ق.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 
 

 

مُعلّقِ معانی 

 

و تَحیّتهم فیها سـلام (1) 

 

...و سرانجام بی تابی های این قلم نگذاشت که از برای سخن گفتن با دوستان و عزیزانم به صِرف ارسال نامه یا ایمیل بسنده کرده، آن معانی را که سر در پی من می گذارند "مُعلّـق" رها کنم ، گویی که هر چه این نصیحت مولوی را در گوش قلم خواندم، می ننیوشید:

     ...خاموش که گفت و گو حجاب اند

      از بهرِ مُعلّقِ معانی (2)

 آری این "معلّقِ معانی " با ما می آید و می رود و اگر به این رفت و آمد "معنا" و معانی در درون و ذهن، قالبی ماندگار ندهیم ، سزاوار نیست. 

چه خوب است که پرندۀ معنا، اگر در درون باغ جان ما فرود آید و ساعاتی یا روزهایی را نغمه سرایی کند، باغ جان را ترک نکرده ، خانه گزیند و بماند و بخواند و التذاذ روح از نغمه پردازیهای پرنده معنا ، دائمی باشد.... و این مگر جز با نوشتن و نوشتار و "قلم" میسر است؟ 

   نون و القلمِ و ما یَسطُرون 

پروردگاری که به مواقعِ نُجوم (3) قسم یاد می کند، به قلم و نوشتار نیز سوگند می خورد و این گواهی است بر عظمت "قلم". 

آری پس باید نوشت و نوشت."نویسندگی یک شور عاشقانه است" (4) و "دریغ از آن لحظات که جز با کلمه بگذرد." (5) 

اما سخن گفتن و نوشتن در قالب وبلاگ و سایت،بهره جستن از امکانی است که به یُمن فن آوری در اختیار انسانِ امروز قرار گرفته و البته می بایست بسیار پیش تر به این مهم می پرداختم، اما بهر تقدیر تا به امروز تاخیر شد. 

اما چرا« ارزیابی شتابزده » ؟ 

مرحوم آل احمد زمانی که می خواست تعدادی از مقالات و تحلیل هایش را در حوزه های مختلف در قالب یک کتاب منتشر کند در دیباچه کتاب با آن قلم زیبا و دلنشینش مطلبی قریب به این مضمون نوشت که : 

" استاد ما عباس اقبال در کلاس درس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران می گفت:هر واقعه ای تا صدسال زمان از آن نگذرد قابل تحلیل نیست...و من اگر قرار باشد که صد سال برای تحلیل هر رویدادی صبر کنم که یعنی حق نوشتن را از خودم سلب کرده ام ...و من نمی توانم ننویسم ، که قلم هر روز همراه من است ... پس من نام این "دستنوشته ها "را ارزیابی شتابزده می گذارم.چرا که نوشتن را به بهانۀ "گذر زمان" به تاخیر نینداخته ام ...و لذا "ارزیابی هایی" است که ممکن است "شتابزده" باشد. اینها حرفهای امروزم است که بخاطر نصیحت دکتر عباس اقبال نوشتنشان را به فردا نینداخته ام. "  

 

و من نیز عنوان این دست،نوشته های صفحات این وبلاگ را ارزیابی شتابزده گذاشتم. اول به همان معنی که جلال گفته، که : دریافتها و معانی ممکن است در گذر زمان با ادراک صحیح تر و عمیق تر توام گردند و این نباید توجیهی باشد برای ننوشتن. و دوم به یاد خود جلال، که هر کجا و هر زمان که نفس زد قلم زد. هرگز قلم را زمین نگذاشت و با نوشتن ، زندگی کرد .روح نگرانی که بی تاب و دلواپس ، افق های دوردست فرهنگ چندین دهۀ بعد آب و خاکش را رصد می کرد و در این راه لحظه ای را بی نویسندگی سپری نکرد. روحی که یادش همواره با من است. 

اما در انتخاب آدرس انگلیسی وبلاگ، ناچار به گزینش کلمه ساده تری بودم به جهت بخاطر سپاری و تایپ سهل تر نام وبلاگ توسط  دوستانی که رفت و آمدشان و نظراتشان روشنی چشم و گرمای دل خواهد بود.خط ثُلث را بسیار دوست می دارم که نشانه ای از استقرار کلمه، قوّت دست و نظم فکر خطاط است. "ثلث نویس " را انتخاب کردم وانشااله که انگیزه و یادآوری ای روزانه باشد برایم که قلم نی خطاطی را نیز فراموش نکنم ، که از هزاران کیلومتر فاصله با من همراه آمده است.علاوه بر اینکه نام این خط را ثُلث نهاده اند چون در بسیاری از گردشهای دست خطاط ، ثلثِ قلم نی بر روی کاغذ حرکت می کند و نه شش دانگ نوک قلم !  

مطالبی که در این صفحات خواهد آمد،شاید بیشتر دریافت هایی باشد از حوزه فرهنگ و هنر (خصوصا سینما و ادبیات )، یافته های جدیدم در برخورد با کارهای نوآورانه و جدید در حوزه فنی_مهندسی ( به تعبیر سهراب : فوّاره های هوش بشری ) ، تحلیل هایی از دیده ها و دریافت های شخصی من در خصوص ارتباط متقابل فرهنگی با کشور ژاپن(کشوری که مصرانه سعی دارد در عین حرکت در جهت مدرنیسم،بقایای فرهنگ سنّتی و اخلاق محور گذشته خود را حفظ کند) ،و گاه ذکر خاطراتی از دوران پرخاطره احداث برج میلاد تهران و دوران پرتحرّک فعالیت در طرحهای زیربنایی و عمرانی در استان فارس.... 

در هر حال سعی بر این است که نگاه دائمی به بحث فرهنگ و هنر همواره با من همراه باشد ... . و البته از "سیاست" با وجود علاقمندی، سعی خواهم داشت که تا حدّ امکان ننویسم که این یک کار را امروز بسیاری دیگر، بر آن اهتمام کافی و وافی دارند! امروز پرداختن به آن متاسفانه چنان شده که گاهی حسّ می کنی همه دارند از سیاست می گویند و می شنوند. به جدّ باید کوشید تا "از حرفهای دیگری" گفت و از نگاههای دیگری شنید. 

در این اولین نوشتار ناچار به اطاله کلام شدم اما منبعد سعی بر ایجاز و کوتاه نویسی خواهد بود. 

....در اواخر این زمستان سرد ،در کشور ریشۀ آفتاب (=نیهون=نیپّون= ژاپن日本) لباس این قلم بهاری شد ... تا باد چنین بادا. 

ثلث


 

 1- قرآن کریم،سوره یونس، آیه 10 

 2- مولوی، غزلیات شمس تبریزی، غزل شماره 2729

3- قرآن کریم، سوره واقعه ، آیه 75 

4- فیلمنامه فیلم "پری" ، داریوش مهرجویی 

5- کتاب هبوط در کویر،دکتر علی شریعتی،چاپ دهم، صفحه 514 

  نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۰۱ساعت ۱۰:۳۳ ب.ظ  توسط محمدرضا اسلامی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM